|
من می نویسم، تو بخون، تو نظر بده |
|
|
چشمام رو محکم بهم فشار میدم تا کمی درد توی سرم کم شه، این روزها نمیدونم چرا انقدر سرم درد می کنه گاهی دلم می خواد از جاش بردارم بگذارمش زمین دوباره نصبش کنم و کلید صفر و یکش رو فشار بدم و برای لحظاتی همه چیز صفر بشه
آخ چه حالی میده این حالت صفر روزمرگی امانم رو بریده دلم گرفته خسته ام از عشق هم خسته دیدی یه روزهایی همچین که چشم باز می کنی یه قطره اشک از چشات میافته پایین امروز از اون روزهاس شبش هم همین جوری تموم شد دلم میخواد برم سفر دلم میخواد نباشم ولی نه پای رفتن دارم نه جراتش چند ساله کوله بار رفتن و بستم ولی ... ضعیف شدم اصلا این روح من دوباره نازک شده لعنتی! شدم مثه دختر بچه هایی که زورشون به هیچی نمیرسه فقط گریه می کنن آخ سرم دیگه نمی تونم بنویسم میخوام برم ژلوف بزنم شاید آروم بگبره این سر! ارادتمند یکی مثل خیلیای دیگه
+
تاريخ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 12:24 نويسنده من
|
چشمهامو که هنوز گرم خوابه رو باز می کنم، صدای زنگ موبایل رو قطع می کنم و در سه سوت برای چند دقیقه دیگه دوباره کوکش می کنم و دوباره خواب، با اینکه خودم خوب می دونم چه خبره تو دلم میگم: باز هم خواب موندی!
انگار دوس دارم خودم رو گول بزنم.. با سرعت تمام از رختخواب دل کنده و شروع به لباس پوشیدن می کنم و بمانند جادوگر ماهری وردی خوانده و همه چیز سریع میروند جای خود هنوز احساس تب آزارم میده احساس می کنم یه چیزی تو درونم میلرزه، یهو آنقدر لرزش پاهام زیاد می شه که کمی دستپاچه میشم میپرم تو آشپزخانه و یه صبحانه لایت میزنم بعد از یک هفته بیماری آنفولانزای افعانی از نوع خطرناک هنوز هم ناتوانم و همه چیز کندتر از سرعت واقعیشون در اطرافم جریان داره یهو عرق سرد تمام وجودم رو میگیره و دو دقیقه بعد دوباره ... آرزو می کنم هر جا که هستی سلامت باشی و با ماسک تردد کنی چون اگه مریض شی حالا حالا درگیری.... میرم سر کار و شب دوباره با ثانیه ای پلکهام روی هم میافتن و یک روز دیگه... ارادتمند یکی مثه خیلیای دیگه
+
تاريخ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 11:29 نويسنده من
|
تنها فانوسم براي روشنايي، فرداهايي است كه منتظرم بيايد و امروزم را از بين ببرد.
+
تاريخ چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 12:58 نويسنده من
|
در بهاری روشن از اموج نور
در زمستان غبار آلود و دود یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای ز امروزها ، دیروزها ! دیدگانم همچو دالان های تار گونه هایم همچو مرمر های سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد خاک می خواند مرا هر دم به خویش می رسند از راه تا در خاکم نهند آه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غمناکم نهند می رهم از خویش و می مانم ز خویش هر چه بر جا مانده ویران می شود روح من چون بادبان قایقی در افق ها دور و پنهان می شود بعد ها نام مرا باران و باد نرم می شویند از رخسار سنگ گور من گمنام می ماند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ
+
تاريخ سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 12:0 نويسنده من
|
پاراگرافی از کتاب ( نامه به کودکی که هرگز زاده نشد)ا
کوچولو! سعی کن بفهمی مرد بودن فقط این نیست که یه دم جلوت داشته باشی! مرد بودن یعنی کسی شدن! برای من مهمه که تو کسی باشی! آدم بودن عبارت قشنگیه چون فرقی بین زن و مرد, بین اون که دم داره و اون که دم نداره نمی ذاره! قلب و مغز آدما جنیست نداره. هیچ وقت به زور از تو نمی خوام که چون مردی یا زنی باید فلان کار رو داشته باشی. فقط دو تا چیز از تو می خوام. یکی این که از معجزه ی به دنیا اومدن تمام استفاده رو ببری و دومی این که هیچ وقت تن به پستی ندی. پستی یه جونور خون خواره که همیشه سر راهمون کمین کرده. ناخوناش رو به بهانه هایی مثل مصلحت و عقل و احتیاط تو تن تمام آدما فرو می کنه و کم تر کسی هست که جلوش تاب بیاره. آدما تو خطر پست می شن. وقتی خطر از سرشون گذشت دوباره می رن تو جلد خودشون! هیچ وقت نباید خودت رو وقت رو به رو شدن با خطر گم کنی, حتی اگه ترس تموم جونت رو گرفته باشه.
+
تاريخ سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 9:33 نويسنده من
|
چشمام رو که باز میکنم، هنوز درد رو تو تمام وجودم احساس می کنم، نمی دونم دیگه به چه زبونی باید حرف بزنم ...
ادامه مطلب
+
تاريخ سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 9:32 نويسنده من
دلتنگی دلت که تنگِ یک نفر باشد ...
هر کاری کنی که خوش بگذرد و لحظه ای فراموش کنی
فایده ندارد ...
تو دلت تنگ است ...
دلت برای همان یک نفر تنگ است
تا نیاید ...
تا نباشد ...
هیچ چیز درست نمیشود
نمی دونم از کیه، ولی خیلی قشنگه
+
تاريخ یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 12:3 نويسنده من
خوابیده بودم احساس کردم یه صدایی میاد، صدا واضح و واضح تر شد، صدای یه آیه بود که با صوت خونده می شد، دقیق که گوش سپردم، دیدم داره سوره شمس رو می خونه
چشام رو به سختی باز کردم، انگار اون که نقابی رو صورتش بود بالای سرم بود چون من فقط یه مقدار زیادی نور می دیدم و سیاهی شخصی که بالا سرم بود خیلی ترسیدم، به سختی از خواب بیدار شدم لعنت چقدر ترسناکه که آدم خواب مردن ببینه فقط من مطمئن نیستم اونی که مرده بود من بودم، یا من سر جنازه کسی داغون شده بودم متاسفانه من تو زندگیم تعداد کمی خواب دیدم ، ولی تمام خوابهام واقعی و صادق بودن امیدوارم کسی صدمه ای نبینه... ارادتمند یکی مثل خیلیای دیگه
+
تاريخ یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 10:5 نويسنده من
|
اولین باری که وبلاگ ساختم و توش شروع کردم به نوشتن سال ۸۶ بود، اون موقع ها زیاد می نوشتم و حال می کردم با نوشته های خودم
فرت و فرت داستان می نوشتم شعر می گفتم و آپ می کردم از آخرین باری که تونستم شعر بگم خیلی می گذره فکر کنم همون موقع که تک نگاشتهای من رو از صفحه بلاگفا محو کردم، آخرین باری بود که شعر گفتم... باورم نمیشه ولی شعرها و داستانهامم با تک نگاشتهای من محو شدن یه روز یه مسافر توپش افتاد تو حیاط بلاگفای من،اون موقع حواسم نبود مسافر رفتنیه ولی توجه نکردم.... یه روز مسافر بلاگفای من آرزوهام و نوشته هام و شعرام هم با خودش برد و رفت ینگه (لنگه) دنیا و الان یه زندگی خیلی خوب داره منم شدم یکی مثل خیلیای دیگه ارادتمند یکی مثل خیلیای دیگه
+
تاريخ چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 10:6 نويسنده من
|
چقدر خوبه گاهی یه تغییر کوچولو باعث شه یهو متوجه خیلی چیزا بشی، مثلا وبلاگی که تا حالا می خوندی بفهمی اوه خیلی وقته سر پا مونده... به افتخار هر چی وبلاگ نویس که سر پا مونده... به افتخار همه آدمهای آزادی که آزاد می نویسن.... دلم برای دلی تنگ می شود گاهی دلی که سنگتر از سنگ می شود گاهی به خاطرات دلم یاد او که می گنجد خطوط فاصله کمرنگ می شود گاهی برای لحظه دیدار اتفاقی او میان ثانیه ها جنگ می شود گاهی سوار عقربه ها میروم ز شهر شما اگرچه پای سفر لنگ می شود گاهی .... شعر بر گرفته از وبلاگ آزاد
+
تاريخ چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 9:48 نويسنده من
|
|
|